منتظر بودم بقیه مسافران بیایند و ماشین حرکت کند. مثل همیشه به رفتارهای عابران دقت می کردم. پیرمردی ریز نقش بزغاله ای کوچک و لاغر در دست داشت و چشمانش پر بود از انتظار یک مشتری که بیایید و به قیمت خوب از او بخرد. چهره اش، قد و قامتش، عینکش و حتی لباس پوشیدنش خیلی شبیه پدربزرگم بود. دلم برایش خیلی تنگ شده. برای همه خاطراتش. کاش میشد روزها به عقب برگردند و من فقط چند ساعت کنارش بنشینم و او قران بخواند و من گوش دهم.
شاید کمتر کسی باورش بشود که پدربزرگ هم بازی دوران کودکی من بود. همه کودکی ام با او گذشت و صبح ها به عشق دیدن او بیدار میشدم و شب ها روی پاهایش خوابم می برد. همه توجه او من بودم و همه محبت من او. پدربزرگ چه کششی داشت که من کودک هفت هشتاد ساله با آن همه انرژی ساعت ها کنارش می نشستم و قران یاد می گرفتم؟ همه قصه های قرآنی را بارها و بارها و بارها تعریف کرد و من هر بار بیشتر از قبل لذت بردم. خیلی وقتها با فکر کردن به این که روزی او را نبینم ساعت ها گریه کردم. کاش کودکی ها برگردد. چه دغدغه های کوچکی داشتیم و چه راحت دلتنگی ها برطرف میشد
یاد کودکی ها بخیر. همه چیز ساده بود. همه دلتنگی ها برای آدم هایی بود که صبح روز بعد می شد دیدشان. شب بهانه می گرفتم و صبح قبل از طلوع آفتاب می دیدمش. و حالا هی بهانه می گیریم و هیچ کس حتی نمی شنود ...
یاد کودکی ها بخیر...
شوق پرواز...
ما را در سایت شوق پرواز دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 20
تاريخ: پنجشنبه
16 آذر
1396 ساعت: 19:20