سحر متولد شده بود. اسمش سحرناز بود. غروب بعد از مغرب رفت. به قول عمه مثل شمعی که با یک فوت خاموش بشه. به همین راحتی و زیبایی. انگار عمرش به اندازه یه سحر تا افطار بود. یعنی این طوری به نظر می رسید. هر سال زمستون باهاش هم اتاق بودم. بهم می گفت همسنگر. گفتم بی بی امسال دیگه نمی یام تو اتاقت. خیلی ناراحت شد. تا عصر همش گفت همسنگر که رفیقش رو ول نمیکنه. هنوز باور نمی کنم دیگه نیست. هنوز وقتی از بیرون می یام می خوام برم پیشش اما یهو یادم می یاد که نیست. همه خاطرها و حرفاش جلو چشممه. نتونستم براش گریه کنم....
دیروز روضه حضرت زهرا خوندن و من باز نتونستم گریه کنم. به دلم مونده این روضه ها...
آدما چقد زود تموم میشن. هیچ چیز آدمی به درد نمی خوره جز اخلاق و رفتار خوبش، جز تفکر خوبش.
دلم برات تنگ شده بی بی....
شوق پرواز...
ما را در سایت شوق پرواز دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 25
تاريخ: يکشنبه
14 آبان
1396 ساعت: 8:16