فورا خودم را رساندم. جوانی بسیار بسیار متشخص مثل باران بهار اشک می ریخت.
برای ما از اولین برخورد گرفته تا آخرین لحظه، وقت خداحافظی، یعنی اطلاعات. تمام این لحظه ها مدام درحال جمع کردن اطلاعات و ساختن فرضیه های درمانی هستیم.
اولین برخوردی که دیدمش، با حال نزار به دیوار تکیه داده بود و آرام آرام اشک از چشمش می ریخت.
به اتاق مشاوره دعوتش کردم. نشست. شروع کرد به حرف زدن. و هی بغضش را می خورد. تا جایی که نتوانست بغض ها را پنهان کند و اشکش سرازیر شد.
همیشه همیشه دیدن گریه مردها برایم بسیار سخت بوده و هست. اگر آن لحظه مشاور نبودم حتما گریه می کردم....
از خودش گفت. از تهمتی که به خواهرش زده شده و یک روز قبل از مراسم عقد، ازدواجشان به هم خورده. خیلی خالصانه صحبت می کرد....
خدا را هزار بار شاکرم که وقتی جلسه تمام شد، دیگر اشکهایش تمام شده بود. دیگر قلبش مطمئن بود و آن همه آشفتگی به آرامش نسبی تبدیل شده بود...
تشکر کرد و رفت. اما من همچنان به این دنیا و آدم هایش فکر می کنم. به آدم هایی که نمی دانند دل شکستن چه تاوان بزرگی دارد. صدای شکسته شدن دل این مرد، همه جا را پر کرده بود و نمی دانم چطور به گوش کسی که باعث این اتفاق شده، نرسیده این صدا! و چطور می تواند هنوز زندگی کند. دارم به این دنیا و آدم هایش فکر می کنم. ما آدم ها برای چه زندگی می کنیم؟ تا به حال فکر کرده ای؟
شوق پرواز...ما را در سایت شوق پرواز دنبال میکنید
برچسب: شکستن,
نویسنده:
بازدید: 25