آرزوهاي يواشكي

خرید بک لینک
دل ها چه موجودات زبان نفهمي هستند!

دقت كرده ايد؟

مثلا الان ساعت 7:16 دقيقه عصر آن هم وسط هفته، آن هم جايي كه هي مريض ها مي روند و مي آيند چه جاي دلتنگي است!؟

چه جاي يادكردن است!؟ اصلا چه جاي اين است كه اين دل بخواهد تك و تنها برود جمكران، آرام آرام وسط حياط راه برود بعد غروب بشود اذان بگويند و من هيچ صدايي را نشنوم حتي همه صداهايي را كه تا به حال شنيده ام را فراموش كنم و به جايش صداي اذان مسجد را حفظ كنم...

بعد بروم توي مسجد، زمين ها خنك باشد و من خنكايش را به قلبم برسانم تا اين قلبِ در به در كه مدت هاست خون شده التيام بگيرد...

امام جماعت بگويد الله اكبر و من هم و ما هم... بعد مثل آخرين باري كه آنجا بودم گنجشكي بيايد و كنار جانمازم بنشيند ...

نماز كه تمام شد همه بروند براي دعا كردن و دوباره نماز خواندن و ... و من بمانم و تو...

دلم مي خواهد نه نماز بخوانم نه قرآن و نه هيچ چيز ديگر. فقط تو باشي و من...

فقط من باشم و تو...

نفس بكشم. نه آن نفس هاي معمولي. نفسي كه كنار تو باشد. هوايش از روي سيماي ماه تو گذر كرده باشد...

سكوت كنم آنقدر سكوتم ادامه دار بشود كه تمام قلبم خالي بشود از محبت ديگران و همه اش بشود تو...

اولش به روي ماهت لبخند مي زنم و كم كم اشكي از گوشه چشمم آرام آرام بيايد پايين و به چشمانت خيره شوم و بگويم:

سلام مولاي عالميان؛ سلام حبيب قلب بي قرار؛ سلام پُر كننده همه تنهايي ها...

و تو بگويي: خيلي دير آمدي؟ اين همه وقت كجا بودي؟

و من بگويم: بودم همين حوالي ها بودم اما گم شده بودم. حالا كه آمدم مي شود كاري كني كه ديگر گم نشوم؟

مي شود هميشه و همه جا من باشم و تو؟

مي شود هيچ كس نياد و ساكن قلب زخمي ام بشود؟

و تو دوباره لبخند بزني و من ميان گريه ها بخندم و بگويم: خب معلوم است كه مي شود.

مگر از مولاي بي پناهان انتظاري جز اين مي رود!؟

بلند مي شوي تا بروي..

و همه من مي شود التماس، كه بمان. بيشتر بمان

و بگويي: من هميشه هستم. همه جا، همه لحظه ها

بگويي: وقتي آسمان قلب كسي بشود خانه من... آنوقت من هميشه هستم...

قلبم پشت سرش ريخت، ويران شد و دوباره از نو ساخته شد...

من ديگر منِ قبلي نخواهم بود...

پ.ن: يعني مي شود چنين روزي از راه برسد؟

شوق پرواز...

ما را در سایت شوق پرواز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:22

صفحه بندی