
سحر متولد شده بود. اسمش سحرناز بود. غروب بعد از مغرب رفت. به قول عمه مثل شمعی که با یک فوت خاموش بشه. به همین راحتی و زیبایی. انگار عمرش به اندازه یه سحر تا افطار بود. یعنی این طوری به نظر می رسید. هر سال زمستون باهاش هم اتاق بودم. بهم می گفت همسنگر...
ادامه مطلب
دلم می خواهد بیایم و ساکن جمکرانت بشوم اصلا گدای سرِ جاده جمکرانت بشوم یک آن دلم برای بودن تو پر کشید مولا چه می شود مرا از این قفس تنگ رها کنی آقا؟ تو خودت از دلِ زارِ من خبر داری گدای در به در مثل من چقدر داری..... xa0 پ.ن: نمی شود اسم این نوشته را شعر گذاشت، اما فی البداهه برای تو گفته شد عزیز زهرا......
ادامه مطلب
مرا به سمت خود بخوان، به سمت جاده های دور مرا به سمت خود ببر، به سمت راه پر ز نور دلم گرفته زین قفس، مرا رها رها بکن در این جهان بی کسی، مرا به سمت خود ببر... xa0 پ.ن: فی البداهه دست و پا شکسته......
ادامه مطلب